
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

گریه...چه واژه سبک و دلتنگی
گریه...چه واژه آرام کننده ای
گریه...چه واژه شاد و دردمندی
دلم بد جوری هوای گریه کرده ...
گریه به خاطر تمام ناگفته هام ...
گریه برای تمام نا نوشته هام ...
گریه برای تمام تنهایی هام ...
گریه برای تمام درد هام ...
گریه برای تمام خاطره هام
بیا با هم گریه کنیم بیا ...من و تو اگه با هم گریه کنیم خیلی سبک تر میشیم خیلی زیاد ...
بیا مثل ابر بهاری باشیم و نترسیم از گریه کردن هر وقت دلمون گرفت مثل ابر بهاری گریه کنیم اگه گریه نکنیم زود تر شکسته میشیم ...
اگه گریه نکنیم درد موهامونو سفید میکنه ...
پس بیا نترسیم مهربونم ... 


+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:56 توسط سارا
|