|
من قرار امروز یک خاطره بنویسم یک خاطره درمورد سال تحصیلیی که گذشت امید وارم که خوشتون بیاید . اون روز روزی بود که فکر می کنم اگه ادامه پیدا می کرد انظبات من 0 هم نمی شد. من از خانه به طرف مدرس را افتادم وتبق معمول در خانه ی یکی از دوستانم توقف کردم ومنتظر بقیه ماندم تا همه بیایند وباهم به مدرسه برویم. همه جمع شدن وما به راه افتادیم از خونه ی دوستم تا مدرس راهی نیست و 2 دقیقه بیشتر طول نمی کشه ولی ما بقدری اون راه را آهسته طی می کنیم که 10دقیقه ای طول می کشه اون روز فرانک (یکی از دوستانم ) به من گفت می یایی بریم دم در خونه ی آقی هاشمی تا زنگ بخوره 5 دقیقه مونده من که برای شربازی سرم درد می کنه قبولکردم از اون ورم یگانه که فکر کنم بعضی هاتون می شناسینش به فرانک گفت : که امروز آقای هاشمی رو زمانی که به مدرسه می آمده دیده آقای هاشمی پسری با کلاس وبه قول فرانک مجلسی بود ولی ناگفته نماند که ایشون همسن پدر مابود ولی چه می شه کرد ه فرانک از اون خوشش می آمد ما به طرف مقصد مورد نظر راه افتادیم خونه ی او چارتا خون پایین تراز مدرسه بود فرانک دستش رو روی چشمی آیفن گذاشت و زنگ زد مادر آقای هاشمی جواب داد": بله فرانک: ببخشید خانوم من آمار گیر هستم به سوال های من جواب بدید مادر آقای هاشمی :صبر کنید الان می یام دم در ما با شنیدن این حرف دو پا داشتیم دو تا دیگه قرض کردیم وددرو داشتیم به طرف مدرسه می دویدیم که خانوم صفا خو ناظم مدرسه اومد بیرون خاستیم پشت دیوار پنهان شیم که دیدیم به به خانوم نظری دفتر دار مدرسه از پشت سر ما داره می یاد فرانک آروم به من گفت که انگار نه انگار با آرامش تمام می ریم مدرسه . ماهم همین کار رو کردیم خانوم صفاخو که دید مااز اون طرف می یاییم به ما گفت کجا اینشالا ماجوابی ندادیم وسرمون رو پایین انداختیم واو به ما گفت یک نمره انظبات از هردوی شما کم می کنم . زنگ خورد وما به کلاس رفتیم بعداز اتمام کلاس زنگ تفریح داشتیم با بچه ها از پله ها پایین می اومدیم که مامانم رو کیک بدست دیدم آخه اون روز تولد من بود خانم مشکینی نگاهی به من کرد وگفت کیک رو ببر آش پز خانه نیم ساعت آخر کلاس بیا ببر منم این کار رو کردم و بعد وارد حیاط شدم یک دفعه نفهمیدم چی شد که ... فقط دیدم مقنعه ام دست بچه ها هست ودارن دست رشته بازی می کنن رفتم مقنعه را که دست فرانک افتاده بود رابگیرم که وای ... خانوم صفاخو ما رو باهم در حال جنگیدن دید وما را صدازد و به ما گفت از دست شما دو تا باید چی کار کنم این زنگ سر کلاس نمی رید تاآدم شید ما چهره ی مظلومانه به خود گرفته بودیم ولی در داخل انگار دنیا رو بهمون داده بودن اون زنگ ما شیمی داشتیم . معلم زیست مان اون زنگ در دفتر بود چون کلاس نداشت ما هم پیش اون بودیم وباهاش خوش وبش می کردیم یک دفعه خانوم مشکینس پشت سر ما ظاهر شد گفت شما این جا چیکار می کنین مگه کلاس ندارید ما سرمون رو پایین انداختیم و خانوم ابراهیمی معلم زیست مون قضیه رو گفت وخانوم مشکینی گفت اگه دیگه تکرار نمی شه برین کلاس ما تو دلمون به اون شدیدا بد وبیرا گفتیم خلاصه رفتیم کلاس بچه ها تبق مع مول سوال حل می کردن ماهم به اون ها پیوستیم زنگ خورد و زنگ تفریح هم به پایان رسید وزمان موعود فرا رسید من رفتم آشپز خانهو کیک تولدم روآوردم بالا در راهرو به کمک یگانه شمع هارو روی کیک چیندیم و وارد کلاس شدیم بچه ها دست زدن و بعد از باز کردن کادو ها شیدا یک تکه از کیک رو برید وزمانی که حواسم نبود زد به صورت من وبا این کار او شوخی های شهرستانی شروع شد اون روز ما با لباس و صورت کیکی به خونه برگشتیم بد بختی ما به سر رسید ولی کلاغ به خونش نرستید + نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 1:46 توسط سارا |
|
| ||||||