
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

گریه...چه واژه سبک و دلتنگی
گریه...چه واژه آرام کننده ای
گریه...چه واژه شاد و دردمندی
دلم بد جوری هوای گریه کرده ...
گریه به خاطر تمام ناگفته هام ...
گریه برای تمام نا نوشته هام ...
گریه برای تمام تنهایی هام ...
گریه برای تمام درد هام ...
گریه برای تمام خاطره هام
بیا با هم گریه کنیم بیا ...من و تو اگه با هم گریه کنیم خیلی سبک تر میشیم خیلی زیاد ...
بیا مثل ابر بهاری باشیم و نترسیم از گریه کردن هر وقت دلمون گرفت مثل ابر بهاری گریه کنیم اگه گریه نکنیم زود تر شکسته میشیم ...
اگه گریه نکنیم درد موهامونو سفید میکنه ...
پس بیا نترسیم مهربونم ... 


+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 0:56 توسط سارا
|
سلام دوستای گلم .
امروز روز پدر است . یعنی روزی که حضرت علی ( ع) در آن روز پا به دنیایی قشنگ گذاشتن .
و من این شعر رو تقدیم می کنم . به همه ی پدارن . به خصوص پدر خودم که به بیکران هایی آسمان دوستش دارم .




عهد نامه 
با خودعهد بستم که در اولین دیدار تو رو درغرق در آغوش کنم . 
با خود عهد بستم که در اولین دیدار نذر چشمانم را ادا کنم . 
با خود عهد بستم که در اولین دیدار مرغ دلم را از قفس آزار کنم . 
با خود عهد بستم که در اولین دیدار کویر دلم را با نگاه تو سیراب کنم . 
با خود عهد بستم که در اولین دیدار مرواریدکان چشمانت رو سرمه چشمان رو کنم 
با خود عهد بستم که تو رو به معراج عشق نزدیک کنم . 
با خود عهد بستم که فقط برای شاعر احساس آهنگ سکوت خلوتهایم شعر بگویم .
با خود عهد بستم که در اولین دیدار وفا رو برایت قربانی کنم .
باخود عهد بستم که تا ابدیت دفترهایم را با یادو نام تو آغاز کنم . 

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت روز پدر مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 20:24 توسط سارا
|
من قرار امروز یک خاطره بنویسم یک خاطره درمورد سال تحصیلیی که گذشت امید وارم که خوشتون بیاید .
اون روز روزی بود که فکر می کنم اگه ادامه پیدا می کرد انظبات من 0 هم نمی شد.
من از خانه به طرف مدرس را افتادم وتبق معمول در خانه ی یکی از دوستانم توقف کردم ومنتظر بقیه ماندم تا همه بیایند وباهم به مدرسه برویم.
همه جمع شدن وما به راه افتادیم از خونه ی دوستم تا مدرس راهی نیست و 2 دقیقه بیشتر طول
نمی کشه ولی ما بقدری اون راه را آهسته طی می کنیم که 10دقیقه ای طول می کشه اون روز فرانک (یکی از دوستانم ) به من گفت می یایی بریم دم در خونه ی آقی هاشمی تا زنگ بخوره 5 دقیقه مونده من که برای شربازی سرم درد می کنه قبولکردم از اون ورم یگانه که فکر کنم بعضی هاتون می شناسینش به فرانک گفت : که امروز آقای هاشمی رو زمانی که به مدرسه می آمده دیده
آقای هاشمی پسری با کلاس وبه قول فرانک مجلسی بود ولی ناگفته نماند که ایشون همسن پدر مابود ولی چه می شه کرد ه فرانک از اون خوشش می آمد
ما به طرف مقصد مورد نظر راه افتادیم خونه ی او چارتا خون پایین تراز مدرسه بود فرانک دستش رو روی چشمی آیفن گذاشت و زنگ زد
مادر آقای هاشمی جواب داد": بله
فرانک: ببخشید خانوم من آمار گیر هستم به سوال های من جواب بدید
مادر آقای هاشمی :صبر کنید الان می یام دم در
ما با شنیدن این حرف دو پا داشتیم دو تا دیگه قرض کردیم وددرو
داشتیم به طرف مدرسه می دویدیم که خانوم صفا خو ناظم مدرسه اومد بیرون خاستیم پشت دیوار پنهان شیم که دیدیم به به خانوم نظری دفتر دار مدرسه از پشت سر ما داره می یاد
فرانک آروم به من گفت که انگار نه انگار با آرامش تمام می ریم مدرسه . ماهم همین کار رو کردیم
خانوم صفاخو که دید مااز اون طرف می یاییم به ما گفت کجا اینشالا ماجوابی ندادیم وسرمون رو پایین انداختیم واو به ما گفت یک نمره انظبات از هردوی شما کم می کنم .
زنگ خورد وما به کلاس رفتیم بعداز اتمام کلاس زنگ تفریح داشتیم با بچه ها از پله ها پایین می اومدیم که مامانم رو کیک بدست دیدم آخه اون روز تولد من بود خانم مشکینی نگاهی به من کرد وگفت کیک رو ببر آش پز خانه نیم ساعت آخر کلاس بیا ببر منم این کار رو کردم و بعد وارد حیاط شدم یک دفعه نفهمیدم چی شد که ... فقط دیدم مقنعه ام دست بچه ها هست ودارن دست رشته بازی می کنن رفتم مقنعه را که دست فرانک افتاده بود رابگیرم که وای ... خانوم صفاخو ما رو باهم در حال جنگیدن دید وما را صدازد و به ما گفت از دست شما دو تا باید چی کار کنم این زنگ سر کلاس نمی رید تاآدم شید ما چهره ی مظلومانه به خود گرفته بودیم ولی در داخل انگار دنیا رو بهمون داده بودن اون زنگ ما شیمی داشتیم . معلم زیست مان اون زنگ در دفتر بود چون کلاس نداشت ما هم پیش اون بودیم وباهاش خوش وبش می کردیم
یک دفعه خانوم مشکینس پشت سر ما ظاهر شد گفت شما این جا چیکار می کنین مگه کلاس ندارید ما سرمون رو پایین انداختیم و خانوم ابراهیمی معلم زیست مون قضیه رو گفت وخانوم مشکینی گفت اگه دیگه تکرار نمی شه برین کلاس ما تو دلمون به اون شدیدا بد وبیرا گفتیم
خلاصه رفتیم کلاس بچه ها تبق مع مول سوال حل می کردن ماهم به اون ها پیوستیم
زنگ خورد و زنگ تفریح هم به پایان رسید
وزمان موعود فرا رسید من رفتم آشپز خانهو کیک تولدم روآوردم بالا در راهرو به کمک یگانه شمع هارو روی کیک چیندیم و وارد کلاس شدیم بچه ها دست زدن و بعد از باز کردن کادو ها شیدا یک تکه از کیک رو برید وزمانی که حواسم نبود زد به صورت من وبا این کار او شوخی های شهرستانی شروع شد اون روز ما با لباس و صورت کیکی به خونه برگشتیم
بد بختی ما به سر رسید ولی کلاغ به خونش نرستید 

+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 1:46 توسط سارا
|

(چه قدر سخته)
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت را ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو
به قلبت هدیه داد زل بزنیو به جای این که لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم
دوسش داری،
چه قدر سخته دلت بخواد باز سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی
وجودت له شده،
چه قدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنیو وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی
بگی،
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه ولی مجبور باشی
بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری،
و اونوقت آروم زیر لب بگی گلم باغچه ی نو مبارک.

تماشای سوگند
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم :
هر که در حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که بهم می گفتند:
سحر میداند،سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم .
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
(سهراب سپهری)
واین هم مطلب آخر
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 2:12 توسط سارا
|

با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشد هر زمان همراه خود سویی
باد ، پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه ی موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست!
دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در طپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد»
لیک، گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
مقصد او خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست آری اوست!
اوست آری اوست!
آه ای شهزاده ! ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
برنگاهم راه می بندد
«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب، ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است،
لیک در پایان این ره قصه پرنور است»
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سُم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید
برفراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین، رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته می گویند:
دختر خوشبخت
شعر از فروغ فرخ زاد عزیز که اعتبار زن را حفظ کرد

واین هم یک داستان کوتاه
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 0:29 توسط سارا
|
سلام دوستان خواستم بگم که من ویکی از دوستانم یک وب جدید ساختیم که این سایت علمی هست ولی مطالب جالبی دارد امتحانش زرر ندارد یک سری به آن بزنید
راستی اگر سرزدین خاهش مندم که اسمی از من نبرید.
http://selolezendeh.blogfa.com/
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 21:48 توسط سارا
|

شعری از شهریار
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
این شعر زیبا را به بهترین دوست دوران زندگیم یگانه تقدیم می کنم
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 2:36 توسط سارا
|

A small crack appeared On a cocoon
.روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.------------ ---
------ -
A man sat for hours and watched
Carefully the struggle of the butterfly
To get out of that small crack of cacoon.
شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ
كوچك پيله را تماشا
كرد.
------------ --------- -
Then the butterfly stopped striving .
It seemed that shewas exhausted and couidnot
go on trying
.
آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،و
ديگر نمي تواند
بهتلاشش ادامه دهد.------------ --------- -
The man decided to helpthe poor creature.
He widened the crack by scissors.
The butterfly cameout of cocoon easily, but
her
body wasTiny and her wings werewrinkled
.
آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كندو با برش قيچي سوراخ پيله
را گشاد كرد.پروانه
به راحتي از پيله خارج شد،اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده
بودند.
------------ --------- -
The man continued watching the butterfly.
He expected tosee her wings become her body.
But it did nothappen!
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .او انتظار داشت پر پروانه
گسترده و مستحكم
شودو از جثه ي او محافظت كند.اما چنين نشد!
------------ --------- -
As amatter of fact,the butterfly to crawl
onThe
ground for the rest of herlife,
For she could never fly.
در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزدو هر گز
نتوانست با بال هايش
پرواز كند.
------------ --------- -
The kind man did not realize that God had
arranged
thelimitation of cocoon.
And also the struggle for butterfly to get out
ofit
,
so that a certain fluid could be discharged
from
herbody to enableher to fly afterward
.
آن شخص مهربان نفهميد كهمحدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از
سوراخ ريزآن را
خدا براي پروانه قرار داده بود،تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح
شودو پس از خروج
از پيله به او امكان پرواز دهد.
------------ --------- -
Sometimes struggling isthe only thing we need
to do
.
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
------------ --------- -
IfGod had provided us with n easy life to live
without
any difficulties,
Thenwe become strong,and could not fly.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،فلج مي شديم
،به اندازه ي كافي
قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم
.
------------ --------- -
I asked for strength,andHe provided mewith
enough
difficultiesTo become strong
.
I asked forknowledge and He provided meمن نيرو
خواستم و
خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.من دانش خواستم و
خداوند مسايلي براي
حل كردن به من داد.
------------ --------- -
Iasked for prosperity and promotion,
and He provided me with abilitytothink and
hands to
work
.
I asked for bravery ,nd He providedMe
withabstacles
to overcome
.
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به منقدرت تفكر و زور بازو داد
تا كار كنم.من
شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان
بردارم.
------------ --------- -
I asked for motivation,and He showed me
eople who
needed help.
Iasked for love and He provided me with
opportunityTo give love toothers
.
من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند
كمك بودند.من محبت
خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.
---------
--- --------- -
I did not get what I wanted…..
ButI was provided withwhat I needed.
«من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده
شد.»
------------ --------- -
Donot worry,fightWith difficulties and be
sureThat
you canprevail over them.
نترس با مشكلات مبارزه كنو بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 2:9 توسط سارا
|
امروز برای من اتفاق هایی افتاد که هم شیرین
هم تلخ
وهم بامزه
بود
امروز برای اولین بار تصمیم گرفتم آب حوض خانه مادر بزرگم را عوظ کنم اونها ۸ ماهی بلا دارند .اول من برای اینکه بخوام آب را تخلیه کنم باید ماهی ها را می گرفتم وداخل ظرف دیگری می گذاشتم .
گرفتن ماهی ها یک ساعتی طول کشید البته وسط های کار دختر عمویم هم به من ملحق شد من ۴ ماهی گرفته بودم قرار شد ۴تای باقی مانده را مرجان دختر عمویم بگیرد .
بماند که در هین کار لیز خوردم ودر آب افتادم . مرجان ۳ تا ی دیگر را گرفت اما گرفتن ماهی آخری که کوچک ترین آنها بودخیلی سخت بود بلاخره تصمیم گرفتیم آن را باهم گیر بی اندازیم ما داشتیم همین کار را می کردیم که سر اون ماهی بیچاره لای دو ظرفی که در دست ما بود گیر کرد . بیچاره مرد خیلی از این بابت ناراحت شدم گفتم :بیا اومدیم ثواب کنیم ... هنوز حرفم تمام نشده بود که یک پرنده ی کوچولو کنار حیاط افتاد به طرف آن رفتم وگرفتمش فکر می کنم تازه متولد شده واز درخت افتاده آن را به خانه بردم مامانم یک پارچه کف حمام پهن کرد و اون را روی پارچه گذاست ویک سبد را برعکس روی آن قرار داد .
من به حیاط آمدم پنپ آبرازدم وماهی هارا به داخل آب ریختم وبرگشتم
کمی آرد جو در خانه داشتیم آن را بامقداری آب در داخل کاسه ای گذاشتم تابرای اون جوجه کوچک بگذارم مامانم گفت: این که خودش نم تواند غذا بخوره .آخه می دونید که این جوجه ها به کمک مادرشون چجوری غذا می خورن؟
من کمی از اون آرد را با آب مخلوط کردم و داخل یک سرنج بدون سوزن کردم وبه نوک ش گذاشتم بعد از چن ثانیه شروع به خوردن کرد واقعا چه قدر شیرین بود.
ولی می ترسم بمیره به همین دلیل قرار فردا صبح آن را به داخل حیاط برگردانم تا شاید مادرش به سراقش بیاید
اینم عکس اون جوجه کوچولوی بامزه

شعری از سهراب سپهری....
درفلق بود که پرسيد سوار
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاريکی شن ها بخشيد.
وبه انگشت نشان داد سپيداری وگفت.
نرسيده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.
ميروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،
پس به سمت گل تنهائی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاويد اسا طير زمين می مانی
وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صميمیت سيال فضا، خش خشی می شنوی.
کودکی می بينی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
وازاو می پرسی
خانه دوست کجاست ؟
باغی سبز کجاست؟

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 3:0 توسط سارا
|

درد و دلی باسهراب سپهری
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی بهم
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرم تر از پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم براه
یادته گفتی بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
آره تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته می گفتی
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهائیمان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
راستی می گفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 2:30 توسط سارا
|

غمی غمناک
شب سردي ست و من افسرده
راه دوريست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي کنم، تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فکر تاريکي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهاني.
نيست رنگي که بگويد با من
اندکي صبر، سحر نزديک است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي،اين شب چقدر تاريک است!
خنده اي کو که به دل انگيزم؟
قطره اي کو که به دريا ريزم؟
صخره اي کو که بدان آويزم؟
مثل اينست که شب نمناک است.
ديگران را هم غم است به دل،
غم من،ليک، غمي غمناک است!
مرحوم سهراب سپهری!
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 16:32 توسط سارا
|
وقتی گلبرگ پر پرشقایق ها در رهگذر باد خود را بصورت من می زنند
وقتی پرستوها سرمای ناجوانمردانه ی زمستان وویرانی لانه هاشان را بر دامن
من میگریند وقتی دخترکان کبریت فروش لباسان وصله زده وانگشتان یخ زده شان
در کنار خیابان های شلوغ از جمال و تجمل ها به رخ من می کشند وقتی ققنوس خاکستر
بال و پرسوخته اش را به من هدیه می دهد
وقتی پناه نیست
آفتاب نیست
دوست داشتن نیست
تو که پرستو ها را به من سپردای
شقایق ها را به من سپرده ای...
من را به که می سپاری؟؟؟

وقتي که رفتي چشمهايم رابستم، با خودم گفتم بر مي گردد؛ امروز ، فردا ، پسفردا وقتي روي رؤياهامان خط دلتنگي کشيده شد ، ديگر نيافتمت.توبراي دنيايکوچکم دست نيافتني شده بودي ، خودت را به خاطرات سپردي اين بار همدل شيشه اي ام در اين لحظه هاي سرد قدم پائيز ، نقش خداحافظي را تجربهمي کند. لعنت بر اين هواي ابري ، باز نگاههاي معصومم در اين شب تاريک ، تورا مي جويند، تا بهار راه زيادي مانده است ، پلکهاي نا توانم ياراي انتظار راندارند ، من نيز گذشته رانمی توانم از يادببرم و نیز تو را .......

+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 1:49 توسط سارا
|

خیلی سخته که ادم از چیزی بخواد بنویسه که براش یه آرزو بوده ... آرزویی که سالها فکر می کنه وخیلی وقت ها با اون زندگی می کنه شاید یک آرزو باشه ولی در ذهنش یک حقیقت را برای خودش تجسم می کنه . . .
مگه چی میشه آرزو به حقیقت برسه معمولا آرزوها مشکل به حقیقت یا واقعیت تبدیل میشه به خاطر همینه که اسمش رو گذاشتن آرزو ... خب پس باید آرزو برای همیشه یه آرزو بمونه ...
اصلا آرزو چیه؟؟؟؟ میشه بهش رسید یا نه؟؟
خیلی ها میگن آرزو یه هدفه ولی حقیقت نیست مگه میشه کسی تو زندگیش یه هدفی رو دنبال کنه بعد بهش نرسه پس ادم به چی دل ببنده چیزی که قرار نیست بهش برسه پس چرا …
خب معلومه آرزو دیگه …. پس هدف نیست …
آرزوی من یه هدف بود ، یه حقیقت تلخ ، آرزویی که باش زندگی کردم ، باش فکر کردم ، کنارم بود … ولی من بهش آرزو نمی گفتم چون می دونستم اگر آرزوی خودم بدونمش ،بهش نمی رسم… می خواستم بهش برسم، چون یک حقیقت بود برای من یک زندگی بود برای من … ولی…
مجبور شدم بزارم داخل کلکسیون آرزوهام ولی بازم فکر کردم . . . دوباره آرزو رو برای خودم توضیح دادم : (( چیزی که دوست داریم بهش برسیم )) ولی من نمی تونستم بهش برسم پس بازم آرزوی من نبود داشت برام یه خاطره میشد ولی هنوز آرزوی من جلوی چشمام بود مثل یه شبه مثل یک سایه کنارم بود صدای زمزمه هاش صدای قدمهاش همیشه جلوی گوشم بود... بازم به خودم گفتم خاطره چیه؟ یاد آوری خوبی و بدی زمانی ... این هم نمی تونست برای من خاطره باشه ...
دنبال کلمه ای دیگه نگشتم
هر کلمه ای که می خواستم انتخاب کنم یه جورهایی از من فرار میکرد ...
روزي من گم خواهد شد
و ديگر از ظلمتها خبري نخواهد شد
و در آن روز قاصدكها به بركه ها
از عشق خواهند گفت
و ديگر مترسكها براي ترساندن كلاغها يك عمر نخواهند ايستاد
آن روز سلام اولين كلمه هر حرفي خواهد شد
و چين ها جاي خود را به زنخدان خواهند داد
من آن روز پر خواهم شد از بينهايت
و من چشم انتظار منتظر آمدن آنروزم....

بوی باران مشامم را مینوازد و اهنگ صدایت گوشنوازتر از همیشه نوید فردا را میدهد
چشمهایم را میبندم تا وجودت را که همیشه هم آغوش خیالم است حس کنم...
آرزوی هر روزه ام ...
منتظر طلوع خورشید نخواهم بود ....
باران را میستایم...گر چه بر گونه هایم لغزیده باشد...
تو را می طلبم ...گر چه کنارم باشی...
و بهشت را میخواهم گرچه لایقش نباشم....
فردا را میخواهم و میدانم که با تو فردا فردا میشود ...
راستی........
هزار یاسمین نذر کرده ام .....
برای نگاهت ....
و هزار مریم ...
برای قدمهایت...
و هزار شراره آتش ...
برای ستاره چشمهایت ...
هر روز ...هر شب... هر ثانیه...دل تنگی ام را فریاد میکنم...تا بیایی.....تا بمانی....تا ........باشی...مثل همیشه
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 12:38 توسط سارا
|
من امروز فال حافظ گرفتم که واقعا بهترین جواب را به من دادکه آن:
فال حافظ
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت دردنبال دل ره گم کند مسکین غریب
ای که در زنجیر زلفت جان چندین آشناست
خوش فتاد آنخال مشکین برزخ رنگین غریب
آن قدر گرفتار این فکر واندیشه شده ای غنان اختیاراز دست داده ای بدان هر چیزی حد و اندازه ای دارد وگر نه بیش از آن موجب رنج عذاب می شود شما درناز نعمت هستید وبا اسایش و آرامش زندگی می کنید پس نذری که کرده ایدرا ادا کن که سفر زیارتی درپیش داری.

شب که از نیمه گذشت
تو بودی و
سپیدی و
یک خواب
تو بودی و
مرگ در آستانه و
مهتاب
شب که از نیمه گذشت
تو بودی و
چشمان پر از اشک و
لبخند
تو بودی و
دوستان رفته و
بهشت.
شب که از نیمه گذشت
حکایت تو تمام بود
نوبت حکایت ما بود
و تو به زمزمه طعنه میزدی آخر
“ما که رفتیم،
این نیز بگذرد.”
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 22:3 توسط سارا
|
ای کاش غرورم را زیر پا می گذاشتم ای کاش حرف دلم را می زدم
چرا ؟چرا فکر می کردم اگر حرف دلم را بزنم اتفاقی می افتد الان خودم را سر زنش می کنم چرا که می بینم رقیبم که غرورش را زیر پا گذاشت موفق شد ولی من....
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

|
باید فراموشت کنم .... |
|
باید فراموشت کنم .... باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود,آرام تلقین می کنم با عکس های دیگری تا صبح صحبت می کنم با آن اتاق خویش را بیهوده تزئین می کنم سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت می کنم نه صبح دعایت می کنم حالم نه اصلاْ خوب نیست تا بعد بهتر می شود فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود وقتی عروسی می کند آن می کنم , این می کنم خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم این درد ز درد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم نه اسب , نه باران , نه مرد تنهاییم و این دائمیست اسب حقیقت را خودم با این نشانه زین می کنم یا می برم , یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم حالا نه تو مال منی , نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم
|

+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 0:52 توسط سارا
|

(مینوشتم عشق)
مینوشتم عشق دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت
غزل تاجبخش
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 12:9 توسط سارا
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 18:0 توسط سارا
|